هم نفس
به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزند شماش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنها خود را در آغوش میکشم تنها ماندم............. بچه ها من دارم میرم تو این مدت خیلی اذیتتون کردم خوب میدونم واسه همه ی بدیام من رو ببخشین دیگه نیستم تا اذیتتون کنم میرم یه گوشه ای از این دنیا زندگی کنم برای یه نفر که خودش وقتی این رو میخونه خوب میدونه دارم چی بهش میگم دلم رو شکست اما عاشقش هستم عاشقش میمونم با عشقش میمیرم. همیشه فکر میکردم کمی تنبلم اما حالا دقیقا حساب کردم متوجه شدم که خیلی کار میکنم. ببینید توی ایران ما۷۲ میلیئن جمعیت داریم که ۱۳ میلیون اونها بازنشسته هستند پس میمونه ۵۹ میلیون نفر از این تعداد ۲۴ میلیون دانش آموز و دانشجو هستند یعنی برای انجام این کارها فقط ۳۵ میلیون نفر باقی میمونند توی کشور ۱۰ میلیون نفر هم توی ادارات دولتی شاغل هستند خب عملا کاری انجان نمیدن پس برای پیش بردن کارها فقط ۲۵ میلیون نفر باقی میمونند از این ۲۵ میلیون ۴ میلیون نفر آخوند و ملا و سانسور چی اینترنت . نماینده مجلس هستند پس فقط ۲۱ میلیون نفر باقی میمونند و اگر بدونیم که تقریبا ۱۷ میلیون آدم جویای کار داریم معنیش اینه که کل کارهای مملکت رو ۴ میلیون نفر دارن انجام میدن اما حدود ۲ میلیون نفر نیروهای مسلح داریم این یعنی ۲ میلیون نفر باقی میمونن از این بین ۹۰۰۶۴۶ نفرعضو پلیش و وزارت اطلاعات هستند پس کلا میمونه ۱۰۰۳۵۳۱ نفر حالا این وسط ۸۷۶۶۴۹ نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارن و بار کارهای کشور افتاده روی دوش ۲۰۰۸۰۶ نفر فراموش کردم بگم ما حدود ۱۸۶۸۰۶ نفر ممنوع القلم و ممنوع التصویر و دیگر انواع زندانی ها داریم پس کل کارهای کشور افتاده روس دوش ۱۴ نفر از این ۱۴ نفر ۱۲ تاشون عضو شورای نگهبان هستند پس متوجه میشیم کل کارهای کشور افتاده روی دوش من و تو تو هم که داری این رو میخونی!!! پشت نگاهت بگذار تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین نزدیکی یه شعر: یه طاقه پارچه مشکی یه آگهی ترحیم یه دسته گل یه دری همیشه بسته یه قاب عکس رو دیوار ساعت همیشه خوابیده گلدون پنجرم که دل شکسته یه مرد بی هویت یه نامه ی وصیت یه حلقه توی دست مرد خسته رفتی و جات خالی شد رو شونم آتیشو با ز کشیدی به جونم میدونم میدونم حرفای قشنگت چیزی نیست جز اشکی رو گونم آخ بازم داغت کوبید تو سینه یاده تو چقده دل نشینه خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه یه عشق نیمه کاره اشکای باز دوباره یه قبر بی ستاره میونه یه شهر یه سینی خرما از سنگ یا آدم غریبه سرده ولی میسوزه باز توی تن جای لباش رو لب هاش رفت و نشست سر جاش زد زیر گریه بایک بوسه از لب رفتی جایی که کسی ندیده زندگی دنیا همش فریبه شکوه از بیراهه های غربت میدونم اینجا هم غریبه یادته واست جون میسپردم الکی تو آغوشت میمردم ولی تو فقط یک دفعه مردی که بگی دیگه بازی رو بردم
من چند تا سوال از شما دارم اگه دوست داشتین جوابمو بدین: 1-چرا برگ ها دست به خودکشی میزنند زمانی که احساس زردی میکنند؟ 2- هندوانه به چه میخندد وقتی خنجر به گلویش میزنند؟ 3- گردباد وقتی ایستاده چه نام دارد؟
آسمان دستم را میگیرم بالای سرم یکباره آسمان میپرد لای انگشتانم آسمان سنگین است دستم درد میکند. آسمان میافتد و سرش میشکند تقصیر آسمان بود وگرنه دست های من که قدرت نداشت آسمان را میبرند بیمارستان. همه می آیند و به من تسلیت میگویند من بی گناهم همه ستاره ها ترسیده اند سیاه چاله ها برایم دعا میکنند من را به گناه بی گناهی زندانی میکنند گناهم چیست؟ تنهایی... من اکنون زندانیم. این کلیپ قشنگ داستان یه عشق واقعی که واقعا قشنگه و توجه داشته باشید که فقط در موبایل قابل اجراست و فرمت 3GP داره که مخصوص موبایله وقتی شما این کلیپ رو تا آخر دیدین این شکلی میشین: هر کسی که کلیپ رو دید نظرشو راجع به اون بگه. سلام وایییییییییی دارم بال درمیارم خوشحالی کامپوترم خود به خود درست شد این دفعه هم یه داستانه چون حال تایپیدن ندارم اما بازم میام دوستون دارم. درخشش سپید و خنک معشوق: در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود. عروسک و رز سفید: چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است." فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود. سلام بچه ها امروز چند تا پست بیست براتون دارم امیدوارم خوشتون بیاد. ۱-یه شعر زیبا: حالا رنگ و ریا واسه همه یه عادته کسی وفا نمی کنه کار همه خیانته باور نمی شه که مردم این دوره اگه راز دلا رو فاش کنن فکر می کنن شهامته حرفای پوچ این و اون رنگ صداقت نداره یکی همش دروغ می گه یکی تو کار غیبته یکی با حرص و طمع پولها شو پارو می کنه فکر می کنه پول درشت تو زندگی سعادته همه با هم غریبه اند حرف هم و نمی دونن یکی اگه که زور می گه فکر می کنه شجاعته چشما نمی خوان ببینن کسی به جایی رسیده نگاه مات آدما پر از غم حسادته حتی آسمونم داد می زنه از ستم زمینیا توی دل این آسمون یه درد بی نهایته حتی گل و پروانه ها به همدیگه دروغ می گن اونچه که ناپدید شده همدلی و محبته روز و شبا بی حوصله زندگی لطفی نداره رفاقتا شکستنی دل ها پر از شکایته ۲-یه داستان کوتاه: خیال: چه روزهای زلالی بود! بیا و سرزده برگرد! رها مي شوم در هوايي كه غبار دلتنگي هاي مرا به دست باد مي دهد ! مثل قاصدكي بي مقصد در فضاي يادت ، هي به خوشبختي نزديك مي شوم و هي از خوشبختي دور ! مي خواهم بمانم در حوالي خوابهاي خوب ، اما اين نسيم ناموافق انگار دست دلم را خوانده است چون مرا به فاصله اي دور مي كشاند ! جايي كه چشمهاي تو را را نمي بينم و نگاه نافذت را از من مي گيرد ! زيباي خاموش من ! خوب مي داني كه چقدر آرزوي نگاه جادويي وسحر انگيز تو ، مرا به دست خاطرات مي سپارد بگذار من ترانه هايم را، قرباني ناز نگاهت كنم ! دستهاي رو به تمنايم را خوب تماشا كن ! چشمهاي پر خواهشم را ، دقيق بخاطر بسپار تمام واهمه ام اين است كه زماني ، تشنه ي شيفتگي ام شوي كه ديگر عمر قلبم به سر آمده باشد ! زيبا در هواي ديوانگي ام ، ياري ام كن! گاهی دلم بهانه گیر میشود...بی تاب و دلتنگ سایه ام میشوم...به بیابان میروم...بو میکشم... بوی خاک همیشه دلنشین و خواستنی است...تسلایم می دهد...در انتظار باران می مانم و باران که بیاید آن وقت خاک هم رنگ دگری دارد و احوالی دیگر... هم نشین خاک شدن هم حکایتی است اصلا یه جور دیگری است نشستن بر خاک...انگار دگر هیچ دلنگرانی نیست...دلت بهانه هیچ نمیگیرد هنوزم نمیدانم این منم که شبیه خاکم یا خاک است که شبیه من؟ هر چه هست گفته اند جنس من از خاک است و سر انجام گوشت و پوستم را میسپارم به همین خاک.
حقیقت پیرمرد گفت...حقیقت بین ماست.حقیقت انسان است. حقیقت من و توییم پسر جان چیزی بیرون از بشر وجود ندارد. حقیقت فهم درست دنیای واقعی است. حقیقت همان چیزهایی است که بین همه ی مردم جریان دارد. توبارها با آن روبرو شده ای....... چرا؟ نابودم کردی و در خفا بهم خندیدی و نگفتی که شایدم من بیچاره دوستت داشتم! دل را شکستی و مرا مفت باختی و به گوشه ای انداختی و رفتی.... چرا نفسم را کشتی؟چرا در دفتردل عشق و با دروغ نوشتی؟ چرا با دروغ عشق و ساختی؟ منو چه ساده باختی...... منی که خرابت بودم... مرگ مباش مغروربه خود ای مرگ گر چه برخی تو را خواندند قهار و مهیب آن چه که نیستی! آنان که می پنداری به خاکشان می افکنی روی در خاک نکشند نیز مرا یاری کشتنت نیست از آرمیدن و خواب که منظری ز تواند بسا نشاط انگیزد زان پس تو نشاط انگیزنده تری نیکان همه زود همرهت خواهند شد وز کالبد و تن راها رستگار خواهند شد وز چه این همه بر خود میبالی؟ گاه خوابی کوتاه زان پس جاودانه ایم و دیگر هیچ مرگی نخواهد بود ای مرگ تو خواهی مرد........ خدا بخیر کنه وقعا خدا بخیر کنه سلام به دوستان امروز میخواهم راجع به یه مسئله مهم باهاتون صحبت کنم عشق=love آخه من چی بگم بگم از عشقی که اگه هر کی دچارش بشه دیگه شتر بدبختی در خونش چادر میزنه به نظر من دیگه توی این دور و مونه اصلا نباید عاشق شد دیگه به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد حتی به اونی که شما فکر میکنید راز دار ترین و با معرفت ترین فرد تو زندگیتونه اون هم ممکنه یه روز شما رو نابود کنه پس هیچ وقت عاشق کسی نشین دوستش داشته باشین اما عشق نه مطمئن باشین آخر و عاقبتش خیلی بد تر از اون چیزیه که فکرشو بکنید البته داشتیم عشق هایی رو که سرانجامشون خوب بوده و دیدین که عاشق و معشوق به هم میرسن اما این دیگه یه استثناء که برای هر کسی پیش نمیاد شاید شمایی که داری این مطلبو میخونی بگی من هنوز بچمو این حرفا برام زوده اما در اشتباهین حق با منه هیچ وقت تو دنیا کسی نیست که بشه به اون اعتماد کامل کرد هیچ وقت راز های دلتونو به هیچ کسی جز خدا نگین به هیچ کس......... به خودتون نگین که عشق من جزء اون استثناء هاست چون ممکنه نباشه و تو وضعیت فرهنگی و اجتماعی کشور ما دیگه عشق و عاشقی رنگه خودشو باخته طرفه مقابل خودوتون رو دوست داشته باشین اما عاشقش نشین میشه کسی رو تا بی نهایت دوست داشت و مشکلی پیش نیاد اما اگه عاشقش بشی حتی یکم میتونه دردسر ساز بشه منظورم از مشکل اینه که اگه یه روزی همون طرف تورو تنها بزاره میتونی یکی دیگه رو دوست داشته باشی اما هیچ وقت نمیتونی دیگه عاشق کسی بشی چون عشق فقط بین دو نفر بوجود میاد عشق فقط میتونه بین تو و خدای تو باشه چون هیچ وقت تنهات نمیزاره دوست داشتن بین تو و همه آدمها میتونه وجود داشته باشه اما عشق حقیقی فقط خداست. می خواهم بنویسم.......... می خواهم بنویسم می شود از دور(!)هم دوست داشت...! میتوان بدون داشتن (!)هم دوست داشت ساده تر بنویسم:میشود ساده تر هم دوست داشت...* دور از هیاهوی خواستن... دور از هیاهوی داشتن... دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نرسیدن... دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه! می توان از دور هم دوست داشت دور از هراس از دست دادن... دور از هراس تنها ماندن ناگهانی... حتی دور از او که خواستنی ست... می توان از دور هم دوست داشت باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ...میشود... بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن...حتی بدون او عشق خیلی مقدسه اما متاسفانه بازیچه دست ما شده هم نفس عزیزم: کاش می توانستم بگویم که از وقتی این چند جمله را از لبان شکرینت شنیده ام چقدر از زمین بیگانه ام؟ پرواز کرده ام تا اوج آسمان ها. تا آنجاها که دستان هیچ آدمیزادی بدان نمیرسد و من چه ندارم وقتی که خدا تو را به من هدیه کرده؟ بهار فصل شکوفه هاست. قلبم نیز پر است از خواهش شکفتن. پروانه سفیدت را از پیله خارج کن که در قلب من گلی قرمز آهنگ رویش کرده. دوست داشتن تو کمترین کاری ست که من میتوانم بکنم. کاش میشد دست به کار بزرگتری زد کمکم کن...... در این سکوت شبانگاهان به مهتاب چشم دوخته ام و از ستاره ها درباره تو می پرسم... شبی که چشمانم با چشمانت بازی ها داشت،من بی خبر از آن به نگاهت دل بستم... من تو را در ابر ها در باد و باران و در لایه لایه های برگ های زرد خاطره یافتم... سرزمین خاطره های من و تو جایی است که آفاق درآن رنگ دیگری دارد و حالا دلتنگی هایم رابا رنگ سیاه می نویسم و آرزوهایم را بارنگ آبی،چون امروزآسمان در قلب من است... آسمان خاطره ای که پروانه های سبزوجوان اندیشه ام در آن بال به پرواز گشودند... هم اکنون وسعت فاصله هایمان را تنها خداوند به نظاره نشسته،همانی که به خاطر قدرتش و گاهی بدلیل همراهی بی دریغش فاصله ای در حریم عبودیتش میان من و او نیست... ای ساحل سبز افق!... من در جایی از رویا هایم که فردایی از جوانی ام نقاشی شده به امیدتقدس نگاهت بی محابااشک می ریزم... رفیق دلم... می دانی که چشم هنگامی زیباست که مملوازاشک باشد و اشک هنگامی زیباست که به خاطر عشق بریزد... کاش می شد... در ابدی بودن آبی کرانه ها آشیانه ساخت... و در آغوش گرم آرامش آرام گرفت... عزیز چشمانم... کمکم کن تا لایق دلت شوم... کاش آسمان برای نازنینی که هیچکس را جایگزین نامش نخواهم کرد همیشه نیلی باشد... نمیدانم........ نمی دانم... محبت را بر چه کاغذی بنویسم... که هرگز پاره نشود... بر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود... بر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود... بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود... و بر چه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود ...



شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
قبل از میان ترم
در طول امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
هفت روز قبل از پایان ترم
پنج روز قبل از پایان ترم
چهار روز قبل از پایان ترم
دو روز قبل از پایان ترم
یک روز قبل از پایان ترم
شب قبل از امتحان
یک ساعت قبل از امتحان
در طول امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
بعد از امتحان![]()




با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!
همیشه یکی از ما چشم می گذاشت،
تا بی نهایت ِ بوسه می شمرد
و دیگری
در حول و حوش ِ شهامت ِ سایه ها پنهان می شد!
ساده ساده پیدایم می کردی! پونه پنهان نشین من!
پس چرا در سکوت این مغازه پیدایم نمی کنی؟
بیا و سرزده برگرد!
بگو: «-سک سک! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطی ِ قرصهایم را در جوی روبروی مغازه می اندازم!
قلمم را،
چرکنویس های تمام ترانه های تنهایی را!
بعد شانه شعر را می بوسم!
می گویم: «-خداحافظ! واژگان نمناک کوچه و باران!
آخر فرشته فراموشکار ِ من برگشت!»
پیاده راه می افتیم!
از دره گرگها،
تا کوچه دومین پرنده تنها
راه دوری نیست!
کنج دنج کوچه می نشینیم!
من برایت از تراکم تنهایی این سالها می گویم
و تو برایم از حضور ِ دوباره بوسه!
دیگر «کبوتر باز برده» صدایت نمی زنم!
بر دیوار ِ بلند کوچه می نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»
باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،
تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است
و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...
*##########* ####*
*############## #######*
################ * #########*
################## *##########*
################## *############*
################## *#############
#################* *###############*
#################################*
#### # ...... دوستت##################
########### دارم################
################# #########
########################
*#####################
*##################
*################
# ############
##########
#######*
######
####
###
#






معلوم نیست بعد از انتخاب رئیس جمهور چند تا کشته بده![]()

جوونای امروزی گفتن دوستت دارم تکه کلامشون شده و اسم هر چیزیو میزازن عشق ..........
وضعیت خیلی بدی شده....من به عشق در یک نگاه تا حدودی معتقدم
آدم در یک نگاه از کسی خوشش میاد و احساس میکنه همون کسیه که همیشه دنبالش بوده
اینکه عشق تو سرنوشتمون بوده و خدا از اول سرنوشتمونو اینجوری نوشته قبول دارم
به هیچ وجه با قسمت نمیشه جنگید
هرچی خدا قسمت کنه و برای ما بنده ها بخواد همون میشه
درسته سرنوشتو خود آدما میسازن اما خوب قسمت هم نقش مهمی داره
و خداوند قسمت ما آدمها رو مشخص میکنه
این نظر شخصی منه
اما کاش همه ما عشق رو همون جور که مقدسه پاک نگه داریم و با عشق بازی نکنیم و اسم هرجسی رو نزاریم عشق....عشق حیلی مقدسه....
در باغ سرد وپاييزی دلم قدم می نهم,
قدم به قدم لحظه به لحظه اش در وصف يار می گذرد
تک ثانيه های عمرم را با خاطرات توسپری می کنم.........
نه اشتباه,اشتباه.....
با رويا هايت نه با......
آيا واقعاً به حقيقت می پيود نمی دانم؟؟؟؟؟
شايد.........
ای کاش...........
می شد............
لحظاتم را با اين آمال پر می کنم!
آيا می شود پايان اين انتظار ها لحظه ی با تو بودن فرا رسد؟؟؟؟؟
آيا می شود؟؟؟؟
در باغ سرد وپاييزی دلم قدم می نهم
, قدم به قدم لحظه به لحظه اش در وصف يار می گذرد
تک ثانيه های عمرم را با خاطرات توسپری می کنم
نه اشتباه,اشتباه.....
با رويا هايت نه با......
آيا واقعاً به حقيقت می پيود نمی دانم؟؟؟؟؟
شايد,.....
ای کاش,..........
می شد............
لحظاتم را با اين آمال پر می کنم!
آيا می شود پايان اين انتظار ها لحظه ی با تو بودن فرا رسد؟؟؟؟؟
آيا می شود؟؟؟؟








